باز امشب خواستم از تو بنویسم از تو نامهربانم که با مهربانی بظاهر خود قلبم را می شکنی
ولی این بار آنچنان لرزاندی که دگر بار نیست ونابود شدم
بر صفحه خیالم تو را با همه بی مهریت زیباوزیباتر ساختم
نا مهربانی وبی مهریت را با همه دردش بجان پذیرفتم
ولی ای کاش می دانستم چرا
چراباید منی که حاضرم هر چه بگوی آنی شوم که تو خواهی
منی که جز مهربانی چیزی بر تو عرضه نکردم ونمی کنم
جز مهربانی چیزی هم نمی خواهم لایق نا مهربانیهایت باشم
چرایش را نمی دانم
آه که سردیت مرا نسبت به همه چیز سرد می کند
می دونی امشب دلم برابر هزاران شب بی انتها گرفته بود
هزاران شبی طو لانی کاش زود به پایان رسد
خواستم اشک را بر گونگانم جاری سازم
تا شاید بتوانم کمی خود راراحت کرده باشم ولی باز نشد
تا جای که دیگر شرمم امد چرا شاید وجود کسی مرا به شرم داشتن وادار ساخته بود
دلم می خواست فریاد بزنم تا که فریادم به گوش تو رسد
اما فریادی که پاسخی نداشته باشد را چه سودیس
در عالم تنهائیم دردلم اشک ریختم
وهر بار نامهربانیت بردلم تیشه می زد وریشه ام از درون قطع می کرد
ومرا به نیستی هدایت می کرد
مگر چه کرده بودم نمی دانم
تقدیم به تو با نهایت احترام