تبليغاتX
.::متن::.

مادر


درک مسولیت سر اغاز فصل انسانیت است
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

نخواب

نخواب ای مرغ نا آرام دریا گل آرامشم تنهای تنهاست

نخواب ای برگ تبدار شقایق بدان عاشق همیشه ارغوانیست

همین حالا کنار بستری سرددلی در ارزوی مهر بانیست

نخواب ای بوته ناز گل سرخ تمام شاخه ها از غم خمیدند

نخواب ای یادگار شهر رویام  که اشکم گونه ها را سرخ تر کرد

نخواب ای آشنا با خلوت شب .دلم در ارزویت تنگ تنگ است

نمی دانی وقتی بیای بلور اشکهام چه زیباست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هر چه گشتم فاطمه انجانبود

یا علی قبر پرستو یت کجاست

ان گل صد برگ خوشبویت  کجاست

هر چه باشد من ننگ پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کر ده ام

حج من بی فا طمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست

راه پیمودم بسی.منزل کجاست

کعبه بی فاطمه مشتی گل است

قبر زهرا کعبه  اهل دل است

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

صاحب خانه

در غروبی که زیبایش به مثا ل زیبائیت میباشد

برای تنها ستاره قلبم می نویسم  .می نویسم

که بعد تو با دنیای که از تو برایم باقی می ماند

زندگی میکنم کاش بدانی که برایم عزیزی

نمی دونم صبح که میشه پروانه ها از من برات چیزی می کن یانه

ولی من صبحی  رو که سپید ه اش با عطر وجودت که در وجودم جای داره

با نگاه نازت که در قلبم وجود دارد آغاز میکنم

کاش که هیچوقت نمی دیدمت نه اینکه بگی پشیمونم

نه بخاطر این که هر شروعی  یه پایانی داره

ولی من هیچوقت نمی خوام پایانی داشته باشه

زندگی رو دوستدارم به شرط اینکه تو باشی

بهار رو برای این که عطر تو رو داشته باشه

 گرما رو برای این که گرمای وجودت گرمای برای قلب خسته ام باشد

 

                                          تقدیم به تو به صاحب خانه قلب خسته ام.k

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

می میرد

یکی دراب یکی در خاک یکی در خانه می میرد

یکی صحرا یکی دریا یکی بیگانه می میرد

یکی لیلی یکی مجنون یکی دیوانه می میرد

ولی عاشق مثل شمع همچو پروانه می میرد

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

خدا می داند

در دلم این عطش چیست خدا می داند

عاشقم است ولی نیست خدا می داند

عاشق چشم تو هستیم زما بی خبری

خوش بحا لتکه هنوز از همه جا بی خبری

باز هم شب ما ندومن ودیوانگی ام واین عطش خانگی ام

باز هم یاد تو ماندو من و بیگا نگی ام

 

                           تقدیم به مهربانم:k

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

یار

گفته بودن که از دل برود یار چو از دیده برفت

 

                                             ماهاست برفتی و من آن عاشق با لنده هنوز

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

تقدیم به اشکهایت

در غروبی که نمی دانم چرا دلگیر وبیرنگ است برای تنها نگین روی زمینم می نویسم

می نویسم گرچه میدانم که نوشتنم زره ای از انچه که هستی را بیان نمی کند

پس ای مهربانم برای اینکه بتوانم تورا انگونه که هستی بر لوحه قلبم به تصویر

 بکشانم باید بشنا سمت تنها نگار اسمانیم روی زمینی می دانم که می دانی ولی

چگونه اش را نمیدانم کاش دریا با انهمه عظمتش تو را وصف می کردوگلها با انهمه

 زیبائیشان تو را به تصویر می کشیدن ولی اینها همه ای کاشی بیش نیست

می دانم دلت گرفته  دلت از اینهمه نامردی که ناجوانمردانه در حقت می شود

گرفته ولی انگار روزگارت را با همین چیزهای که درگیرش هستی رقم زدن کاش

 تغییر می کرد همه انچیزهای که سبب افسردگیت می شود مید ونی گاهی وقتها

 می شود که دلم م خواهدمثل تو باشم اره مثل تو  این و نمی گم که از من رنجور

 شوی یا که بر من بخندی این را می گویم چون استقامتی که تو داری من ندارم

و زیبائیت مرا بیاد زیبای گلها می اورد با دیدنت دردهایم را فراموش می گنم زیرا که

دردهایم در مقابل دردهایت ناچیز است خدا کند که روی خوش زندگی را هم ببینی

دوستتدارم زیرا که وجودم از ان توست وجودی که به خواست خداوندبران جان

بخشیدی کاش همیشه بهاری باشی بهاری بودنت مرا به یاد بهاری که خزان نداشته

 باشد شاد می سازداز تو گفتم دلم گرفت زیرا که تو خود سردار غمی که نا خواسته

 به خانه دلت راه پیدا کردشاید تا به حال در بیشگاه یگانه عا لم شکایت کرده ای که

 چرا روزگارت چنین وچنان است شاید هم نکردی وفقط از او خواستی تو را از

روزگاری که ان را برایت زندگی نام دادن برهی تنها کسی که دردهای نهفته ات را

 می داند یگانه بی همتاست پس از او می خواهم که یاریت کندزندگی را برای

 زندگی را برای تلاشش برای صبح زیبایش

فصلها را برای زیبای ورنگا رنگ بودنش

تنهای را برای لذت عبادتش وبرای سکوتش

تو را برای اینکه مادری رفیق تنهای وبی کسیم وشاید بخاطر اشکهایت دوست دارم

 

                                        تقدیم به اشکهای :  مادر                   

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

لبخند

یکی بود یکی نبود

توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا

نداشت اما همیشه راضی و خندان بود.

 یک روز که تمام فرشته ها نزد خداجمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید:

خدایا این پسر چراهمیشه شاد و راضی ؟

خدا از فرشته ها خواست که هرکدام از آنهادلیلش را میدانند جواب بدهند.

اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست و گفت:

 خدایا شما به انسانهاچیزی دادید که به ما ندادید و آن

قسمتی از وجود خود شما یعنی عشق است.

 جبرییل ادامه داد: آری این پسر عاشق است اما معشوقه ی اون که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهدوخود خواه است.

فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم  و به شاخه گلی سرخ تبدیل کرد وآن را در بیابان گذاشت

گل سرخ ضعیف است بدون آب میمیرد .

پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید.

گل سرخ داشت از بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد

پس فکری کرد تا دختر را نجات دهد.

او بزرگترین خار گل را که همان کینه وخودخواهی بود ازساقه ی گل جدا کرد و آن را در قلبش فرو کرد ،خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل رسیدو طلسم باطل شد

و گل تبدیل به دخترک، اما دختر باز هم بی توجه از کنار پسر گذشت اما پسر در لحضه ای

 که جان میداد خوشحال بود، چون معشوقه ی خود را نجات داده بودو

با همان خوشحالی جان داد.

 

 

معناي زنده بودن من  با تو بودن است
                                              نزديك, دور
                                                               سير,گرسنه
                                                                                   رها,اسير
                                                                                                         دلتنگ,شاد
  ان لحظه كه بي تو سرايد  مرا مباد
                                             مفهوم مرگ من
                                                       در راه سرافرازي تو
                                                                             مفهوم زندگي است 

  معناي عشق نيز 
                  در سرنوشت من
                                    باتو,هميشه باتو                     

                                                                  براي تو,زيستن

 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام>>

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام.

يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام.

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنها.

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه ا‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام.

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام.

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». 

 حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی  خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه

 اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

سیف اکبری  so.akbari@gmail.com

http://so.akbari.googlepages.com

http://faculty.nit.ac.ir/~akbari

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

نمي دانم

نمي دانم چه خواهي کرد روزي که بداني برايم از هر کسي و هر چيزي با ارزشتر بوده اي روزي که بداني در نبودنت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکستم و در انتظارت چه آرزومندانه تصوير عشق را کشيدم

اگر بگريم؛گويند که عاشق است

اگر بخندم؛گويند که ديوانه است

پس ميگريم و می خندم که بگويند:

يک عاشق ديوانه است!

 

ای عشق شکسته ایم مشکن ما را ...

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم ...

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

 

به شدت خسته ام از خود،به سختی خسته ام از تو
بیا ای جان بی ارزش بیا دست از سرم بردار

 

 

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این آتش عشق است نسوزد همه کس را
 

با اون همه قول وقرارو پیمون که با من غـم زده داشــتی رفتی

 می خواستی  از تنهایی دورم کنی اما منو تنها گذاشتی رفتی

 

پس اون همه وعده که دادی چی شد رفتی وبه وعدت وفا نکردی

گفتی خدا تو رو به من رسونده رفتی شــــرمی از خدا نکردی

 

برو ولی هــر جــــا باشـــی هرجــای این دنـــــیـــا بــاشـــی

یه روزی پــیدات میکنم نــگـــاه تو چشــمـــات مــی کــنــم

رازتـــووپــیــش هــمـــه مـــیــگــم و رســوات مـــیـــکــنـــم

برو ولی یادت باشه که با من از روز اول تو وفا نداشتی

 

 

گفتی خدا گواه دوستت دارم توگفتی اما به خدا نداشتی

اون روزا یادت نمی یادکه گفتی اگربری غم واسهمن می مونه

یادت می یاد گفتی بودی به جز تورازتوفقط خدا می دونه

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی همچواحسان پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن

 عشق یعنی خدا عشق یعنی مادر

(خوشا به حال آنان که عاشقند)

سیف اکبری  so.akbari@gmail.com

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

تنهاترین سردارغم مادر

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

ارامگاه عشق

برسنگ گور در بیکران دور با  جوهری 

سرشت دستی نوشت                                                                           

                                        آرامگاه عشق                       

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

منا جات

سلام بر خزانه داره ملک هستی

روزم را با نامت اغاز کردم و خواهان یاریت میباشم

نمی دانم چرا وچگونه اینچنین شدکاش می شد تمام زندگیم انچیزی که خواهانش

 بودی باشم زند گی نامردی زیادی دارد کاش من هم به ان نمی پیوستم

بار خدایا تو بزرگی ورحیم ومن جاهلی بیش نیستم

کاش در ملکت مرا با همه ناچیزیم تنها نمی گذاشتی

نه .نه اینکه میگویم تنهایم گذاشتی مرا ببخشید

زیرا تو رحیم تر از انی که مرا در جاهلیتم تنها گذاری

یگانه هستی کاش می شد مرا در سرابه ای از امید قرار دهی

تا بتوانم دوباره به جای که متععلقش بودم برگردم

به جای که خواهانش بودی وهستی

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

خزانم بودی

کاش برگهای خزان هم بهاری داشتن تا بتوانند بودن خود را جشن بگیرند

ای کاش وسعت دردهایشان انقدر نبودتا غم را به بالینشان دعوت نمی کردند

اما افسوس که بهار با ان همه زیباییش خزانی وسیع در پی داشت

کاش با تو بودن راهمچو بهار اغاز می کردم ووسعتش را تا اقیا نوس ادامه می دادیم

واستقامتش راهمچو دماوند بنا می کردیم

ای کاش که ای کاشها نبود

 

           تقدیم به تو که خزان را به من عرضه کردی:م

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

ای کاش

امدنت بهار را برایم به ارمغان می  اورد ونبودت خزان را برایم به تصویر می کشاند

روزگار را نمی دانم چه بگویم که هر روزش ساز تازه ای را به صدا در می اورد

روزگار زیباست اگر تو در کنارم باشی واهنگش دلنشین اگر تو بنوازی

در اسمانی صاف که ستارهایش شب را چراغانی می کنند

تو رادردل  آن زیباو زیبا تر می بینم گوی که در کنارم هستی

کاش بهارم با تو خزانی نداشت.کاش

 

                                             تقدیم به تو که با تمام وجودم دوستت می دارم

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

روح نمازم

الامحبوب نازم کی می آیی

                                            همه سوز وگدازم کی می آیی

ببین سجادها چشم انتظارن

                                           الا روح نمازم  کی می آیی

                                                                                                از سرمه

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط سیده مینا - سیدمصطفی |

خانم موسوی

باسلام من سیده

میناموسوی همراه با

برادرم سیدمصطفی

درخدمت شما عزیزان

هستیم این وبلاگ

رو برا خسته دلانی

چون خودمون

ساختیم امیدواریم

که مورد قبولتون باشه

خوشحال میشیم

بهمون در هر چه بهتر

کردن وبلاگمون کمک

کنید. با تشکراز

نظراتتون هم ممنونم

واین و تقدیمش

میکنم به تنها گل

بی خارم که هر چه

کند عزیز است

قلبم .......





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

آبان 1388
فروردین 1388
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


نويسندگان

سیده مینا - سیدمصطفی




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: سیده مینا - سیدمصطفی & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi