در غروبی که نمی دانم چرا دلگیر وبیرنگ است برای تنها نگین روی زمینم می نویسم
می نویسم گرچه میدانم که نوشتنم زره ای از انچه که هستی را بیان نمی کند
پس ای مهربانم برای اینکه بتوانم تورا انگونه که هستی بر لوحه قلبم به تصویر
بکشانم باید بشنا سمت تنها نگار اسمانیم روی زمینی می دانم که می دانی ولی
چگونه اش را نمیدانم کاش دریا با انهمه عظمتش تو را وصف می کردوگلها با انهمه
زیبائیشان تو را به تصویر می کشیدن ولی اینها همه ای کاشی بیش نیست
می دانم دلت گرفته دلت از اینهمه نامردی که ناجوانمردانه در حقت می شود
گرفته ولی انگار روزگارت را با همین چیزهای که درگیرش هستی رقم زدن کاش
تغییر می کرد همه انچیزهای که سبب افسردگیت می شود مید ونی گاهی وقتها
می شود که دلم م خواهدمثل تو باشم اره مثل تو این و نمی گم که از من رنجور
شوی یا که بر من بخندی این را می گویم چون استقامتی که تو داری من ندارم
و زیبائیت مرا بیاد زیبای گلها می اورد با دیدنت دردهایم را فراموش می گنم زیرا که
دردهایم در مقابل دردهایت ناچیز است خدا کند که روی خوش زندگی را هم ببینی
دوستتدارم زیرا که وجودم از ان توست وجودی که به خواست خداوندبران جان
بخشیدی کاش همیشه بهاری باشی بهاری بودنت مرا به یاد بهاری که خزان نداشته
باشد شاد می سازداز تو گفتم دلم گرفت زیرا که تو خود سردار غمی که نا خواسته
به خانه دلت راه پیدا کردشاید تا به حال در بیشگاه یگانه عا لم شکایت کرده ای که
چرا روزگارت چنین وچنان است شاید هم نکردی وفقط از او خواستی تو را از
روزگاری که ان را برایت زندگی نام دادن برهی تنها کسی که دردهای نهفته ات را
می داند یگانه بی همتاست پس از او می خواهم که یاریت کندزندگی را برای
زندگی را برای تلاشش برای صبح زیبایش
فصلها را برای زیبای ورنگا رنگ بودنش
تنهای را برای لذت عبادتش وبرای سکوتش
تو را برای اینکه مادری رفیق تنهای وبی کسیم وشاید بخاطر اشکهایت دوست دارم
تقدیم به اشکهای : مادر