امروز که دوباره پس از چند روز به سراغت می ایم می دانم
که از من رنجیده ای. ناراحتی که چرا به سراغت نمی ایم
ولی نازنینم تو خود می دانی که من هم جز تو کسی را ندارم
پس اینهمه رنجش برای چیست
نمیدانی وقتی که نیستی چقدر دلم گرفته انقدر که دیگر
دوست ندارم در این سرای فانی باقی بمانم
کاش بهارم را با تو اغاز می کردم وفصلها را با وجودت به پایان می رساندم
نمی دانم که چرا باید در نوشتهایم همش باید ای کاش بگویم شاید تو بدانی
اری تو می دانی که چرا می گویم اگر تو بودی دیگر چه می شد
باز هم بهار امد اما تو نیامدی فصلها از پی هم میروند ولی تو نمی ایی
ومن همچنان در انتظارت می مانم کاش زود بیای
بیای و بدانی که انتظارت چقدر مرا از پای دار اورد
کسی که روز اش را با نامت وشب را با یادت به اتمام میرساند
تنهای تنها .م .م