عشق را تن پوش جانم مي کني چتري از گل سايبانم مي کني
اي صداي عشق در جان و تنم آن سکوت ساده و تنها منم
من پر از اندوه چشمان تو ام آشنايي دل پريشان تو ام
آتش عشق تو در جان منست عاشقي معناي ايمان منست
کي به آرامي صدايم مي کني از غم دوري رهايم مي کني
اي که در عشق و صداقت نوبري کي مرا با خود از اينجا مي بري؟

انتظار
به انتظار بیندیش که چه صبورانه در تمامی لحظات مارا
همراهی می کند واما ما...
چه عجولانه و با شتاب منتظر پایان انتظار هستیم غافل از
اینکه انتظار هیچ گاه ما را تنها رها نخواهد کرد زیرا...
پایان هر انتظار آغاز انتظاری دیگر است

نابودی پاک بازان
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در
ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم
در غرفه هوس بازان عشق را به حراج
گذاشتند به قيمت نابودي پاک بازان

تقدیم به بهترینم که تنهایم گذاشت