سوختم، باران بزن شايد تو خاموشم كني،
شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني،
اه باران من سراپاي وجودم اتش است پس
بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

افسانه است
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

زورقی بشکسته
زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا
عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها
آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام
هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي
